شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
▨ نام شعر: جاده▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجاده در میان جمع بود و، در میان جمعترس تنها بوددر میان جمعهمیشه ترس تنها است.روی راه رفته ردّ ِ پا افقروی راه رفته دست ِ رد عمودعشق تو زخمبر راهِ رفته میزدو راهِ رفته با تو میگفت :هوا هواستهوا همه…
0
▨ نام شعر: جاده ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جاده در میان جمع بود و، در میان جمع ترس تنها بود در میان جمع همیشه ترس تنها است. روی راه رفته ردّ ِ پا افق روی راه رفته دست ِ رد عمود عشق تو زخم بر راهِ رفته میزد و راهِ رفته با تو میگفت : هوا هواست هوا همه جا هواست. ▨ یدالله رویایی پاریس - پاییز ۲۰۱۴ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توضیح شاعر: هربار در برابر ِآیینه اعتراف، تصویرِِ من را از من دور میکند. هر بار دورتر در اعترافِ آخرین ِ من امروز، تصویر دورتر نرفت. نمیرفت. جیوه، جیوهی مُقاوم، جیوهی سخت. سخت تر از من ، سخت تر از من ِ تصویر، از اعتراف چیزی بیشتر از آنچه می شناخت نمی شناخت. از پیش دانسته را پس می زند ، تصویر ِ من به من برمیگردد و آنجه جیوه به من برمیگرداند، در پای آینه به هَدَر میشود.
▨ نام شعر: می پرست▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزان مِی كه داد ساقی ِ مجلس به دست ِ مابالا گرفت كار ِ دل ِ می پرست مااز پا درآمدیم به راه ِ وفا دریغ یاران ِ بیوفا نگرفتند دست ِ ماسرگشته چون کبوتر ِ گمکرده آشیانالّا به بام ِ دوست…
0
▨ نام شعر: می پرست ▨ شاعر: مشفق کاشانی ▨ با صدای: مشفق کاشانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زان مِی كه داد ساقی ِ مجلس به دست ِ ما بالا گرفت كار ِ دل ِ می پرست ما از پا درآمدیم به راه ِ وفا دریغ یاران ِ بیوفا نگرفتند دست ِ ما سرگشته چون کبوتر ِ گمکرده آشیان الّا به بام ِ دوست نباشد نشست ِ ما با هر شِکَن که گشت به رخسارهام پدید خطی نوشت چرخ ز راز ِ شکست ِ ما در گیر و دار ِ چرخ ِ کمانی، به سنگ خورد هر تیر ِ آرزو که رها شد ز شست ما مشفق صفای خاطر و لطف ِ سخن مراست دلهای پاک باشد از آن پایبست ِ ما ▨ عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تذکر: این شعر توسط هایده و در شاخه گل شماره ۴۳۵ خوانده شده، البته با کمی تغییر در برخی ابیات
▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)▨ شاعر: اردلان سرفراز▨ با صدای: اردلان سرفراز▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــتو بزرگترین سوالیکه تا امروز بیجوابهنه تو بيداری، نه تو خوابنه تو قصه و کتابهبرای دونستن ِ توهمهی دنيا رو گشتماز ميون ِ آتش و بادخشکی و دريا گذشتمآسمون شولای خواب وفرشِ من خاکِ زمین بودمرهم…
0
▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر) ▨ شاعر: اردلان سرفراز ▨ با صدای: اردلان سرفراز ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ تو بزرگترین سوالی که تا امروز بیجوابه نه تو بيداری، نه تو خواب نه تو قصه و کتابه برای دونستن ِ تو همهی دنيا رو گشتم از ميون ِ آتش و باد خشکی و دريا گذشتم آسمون شولای خواب و فرشِ من خاکِ زمین بود مرهم زخمای پاهام هفتا کفش آهنین بود تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم بیجواب اومدم اما حالا از خودت ميپرسم؛ تو رو بايد از کدوم شب از کدوم ستاره پرسيد از کدوم فال و کدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد تو رو بايد از کدوم گل از کدوم گلخونه بویيد تو رو بايد با کدوم اسب از کدوم قبيله دزديد غايب ِ هميشه حاضر تو رو بايد از کی پرسيد تو و باید از چی پرسید از ته ِدرهی ظلمت يا نوک ِ قلهی خورشيد اونور ِاينجا و اونجا اونور ِامروز و فردا عمق ِ روح ِ آبی آب ته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرا مثل زندگی مث ِ عشق تو هميشه جاری هستی تو صراحت طلوع و ذات ِ هر بيداری هستی مثل خورشيد مثل دريا روشنی و با صراحت تو صميميت ِ آبی واسه شستن جراحت غايب ِ هميشه حاضر تو رو بايد از کی پرسيد از ته درهی ظلمت يا نوکِ قلهی خورشيد تو رو از صدای قلبم لحظهبهلحظه شنيدم تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشيدم مثل حس کردن گرما يا حضور ِ يه صدايی به تو اما نرسيدم ندونستم تو کجایی تو رو بايد از کی پرسيد تو رو بايد با چي سنجيد تو رو حس میکنم اما کاشکی چشمام تو رو میديد غايب ِ هميشه حاضر کاشکی چشمام تو رو میديد ▨ شاعر: اردلان سرفراز آهنگساز: فرید زلاند تنظیم کننده: آندرانیک خواننده: گوگوش
▨ نام شعر: زمستان▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان استکسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیشِ پا را دید نتواندکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازیبه اکراه آوَرَد دست از بغل بیرونکه…
0
▨ نام شعر: زمستان ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیشِ پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آوَرَد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاهِ سینه میآید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیشِ چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوان مردِ من ای ترسای پیرِ پیرهنچرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولیوشِ مغموم منم من سنگ تیپاخوردهی رنجور منم، دشنام پست آفرینش نغمهی ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگِ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت میدهد برآسمان، این سرخیِ بعد از سحرگه نیست حریفا! گوشِ سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگمیدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفسها، ابر دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلورآجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است ▨ مهدی اخوان ثالث متخلص به م. امید از دفتر شعر زمستان منتشر شده به سال ۱۳۳۵
▨ نام شعر: تلخ▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــپای آبله ز راه بیابان رسیدهامبشمرده دانهدانه کلوخ خراب اوبرده به سر به بیخ گیاهان وآب تلخدر بر رخم مبند که غم بسته بر درمدلخستهام به زحمت شب زنده داریم ویرانهام زهیبت آباد خواب تلخعیبم مبین که زشت و نکو دیدهام بسیدیده…
0
▨ نام شعر: تلخ ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ پای آبله ز راه بیابان رسیدهام بشمرده دانهدانه کلوخ خراب او برده به سر به بیخ گیاهان وآب تلخ در بر رخم مبند که غم بسته بر درم دلخستهام به زحمت شب زنده داریم ویرانهام زهیبت آباد خواب تلخ عیبم مبین که زشت و نکو دیدهام بسی دیده گناه کردن شیرین دیگران وز بیگناه دلشدگانی ثواب تلخ در موسمی که خستگیام میبرد ز جای با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ چون این شنید بر سر بالین من گریست گفتا: «کنون چه چاره؟» بگفتم «اگر رسد با روزگار هجر و صبوری، شراب تلخ» ▨ نیما یوشیج - آبان ماه ۱۳۲۷ ـــــــــــــــــــــــــ نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
▨ نام شعر: تصویرهای بامدادی ۱۵▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــباران هزار بار از این بوتههاصدای خشک شدن را شنیده استاما سکوت میکند این بارو با نسیم و تبسمبه انتظار ِ پیک ِ مشرقی بامداد میماندتا در حضور رودخانه ونوری که در کنار ِچمنهای شُسته سرگردان استخاکستر…
0
▨ نام شعر: تصویرهای بامدادی ۱۵ ▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری ▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باران هزار بار از این بوتهها صدای خشک شدن را شنیده است اما سکوت میکند این بار و با نسیم و تبسم به انتظار ِ پیک ِ مشرقی بامداد میماند تا در حضور رودخانه و نوری که در کنار ِچمنهای شُسته سرگردان است خاکستر ِ هوا را بشکافد و یال رنگ رنگی را بر تپهی مقابل بنشاند باران هزار بار از این تخته سنگها خاطرات سفرهای سختِ درّههای سنگلاخی ِ کوهستانی را شنیده است اما درنگ میکند این بار تا باد ابرهای تازهنفس را از قلهها براند و با او بر تختهسنگی بنشیند در انتظار صبح ▨
▨ نام شعر: آذربایجان▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پر میزند مرغ ِ دلم با یاد آذربایجان خوشباد وقت ِ مردم ِ آزاد آذربایجان دیریست دور از دامن ِ مهرش مرا افسرده دل باز ای عزیزان زندهام با یاد آذربایجانآزادی ایران ز تو، آبادی ایران ز توآزاد باش ای خطّهی آباد آذربایجان تا باشد…
1
▨ نام شعر: آذربایجان ▨ شاعر: استاد شهریار ▨ با صدای: استاد شهریار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پر میزند مرغ ِ دلم با یاد آذربایجان خوشباد وقت ِ مردم ِ آزاد آذربایجان دیریست دور از دامن ِ مهرش مرا افسرده دل باز ای عزیزان زندهام با یاد آذربایجان آزادی ایران ز تو، آبادی ایران ز تو آزاد باش ای خطّهی آباد آذربایجان تا باشد آذربایجان، پیوند ِایران است و بس این گفت با صوتی رسا؛ فریاد ِ آذربایجان در بیستون ِ انقلاب، از شور ِ شیرین ِ وطن بس تیشه بر سر کوفته، فرهاد ِ آذربایجان در مکتب ِ عشق ِ وطن، جانباختن آموخته یارب که بودست از ازل استاد آذربایجان؟ شمشاد ِ ری را تا بُوَد آزادی از جلاد ِ دی در خاک و خون غلتیده بس شمشاد آذربایجان آوخ که نیرنگ ِعدو، با دست ِ ناپاک ِ خودی بگسیخت طوق ِ طاعت از اکراد آذربایجان اشک ارومی بین که با، خون دل سلماس و خوی دریا شد و برمیکَنَد بنیاد ِآذربایجان ضحاکیان ِمرکزی بیرون برند از حد ستم تا سر برآرد کاوهی حداد ِآذربایجان خون شد دل ِ آزادگان یارب پس از چندین ستم کام ستمگر میدهی؛ یا داد ِ آذربایجان؟ جان داده آذربایجان امداد ِ ایران را و، نیست ایرانمداران را سَر ِ امداد ِآذربایجان تا چند در هر بوم و بر آوارهاید و دربهدر دستی به هم ای نامور اولاد آذربایجان از آتش ِ پاشیدگی تا چند خاکسترنشین آباد باید خانهی بر باد ِ آذربایجان بر زخم آذرباییان هان شهریارا مرهمی تا شاد گردانی دل ِ ناشاد ِ آذربایجان ▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبحگاهی وین زمزمهی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریهی بیبهانه از توست آی آتشِ جانِ پاکبازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شدهی تو را زبان نیست ور هست، همه…
2
▨ نام شعر: بهانه ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــ ای عشق همه بهانه از توست من خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبحگاهی وین زمزمهی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانم این گریهی بیبهانه از توست آی آتشِ جانِ پاکبازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شدهی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیست مست از تو، شرابخانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟ کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟ رام است که تازیانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
▨ نام شعر: آن لحظههای روشن▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ موسیقی: olafur arnalds▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــوقتی که دوست داشتنت زیباست،مثل خیالِ آبیِ نیلوفردر باغِ باژگونهی تالاب؛و مثل جشن سرخ شقایقهادر بامداد روشن بارانی؛وقتی که میخوانند مرغان آبزیآواز رودها را؛آنگاه میبینم،بیدار-خوابِ شادی دیدار؛گیسوی…
2
▨ نام شعر: آن لحظههای روشن ▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی) ▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی) ▨ موسیقی: olafur arnalds ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــــــــــ وقتی که دوست داشتنت زیباست، مثل خیالِ آبیِ نیلوفر در باغِ باژگونهی تالاب؛ و مثل جشن سرخ شقایقها در بامداد روشن بارانی؛ وقتی که میخوانند مرغان آبزی آواز رودها را؛ آنگاه میبینم، بیدار-خوابِ شادی دیدار؛ گیسوی باد را که پریشان است و مرگ عاشقانهی ماهیها را در چشمههای کوچک بارانی ▨ م. آزاد
▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی»▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدخترانِ دشت!دخترانِ انتظار!دخترانِ امیدِ تنگدر دشتِ بیکران،و آرزوهای بیکراندر خُلقهای تنگ!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نودر آلاچیقهایی که صد سال! ــاز زرهِ جامهتان اگر بشکوفیدبادِ دیوانهیالِ بلندِ اسبِ تمنا راآشفته کرد خواهد…□دخترانِ رودِ گِلآلود!دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ…
1
▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی» ▨ شاعر: احمد شاملو ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ دخترانِ دشت! دخترانِ انتظار! دخترانِ امیدِ تنگ در دشتِ بیکران، و آرزوهای بیکران در خُلقهای تنگ! دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو در آلاچیقهایی که صد سال! ــ از زرهِ جامهتان اگر بشکوفید بادِ دیوانه یالِ بلندِ اسبِ تمنا را آشفته کرد خواهد… □ دخترانِ رودِ گِلآلود! دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود! دخترانِ عشقهای دور روزِ سکوت و کار شبهای خستگی! دخترانِ روز بیخستگی دویدن، شب سرشکستگی! ــ در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ در رقصِ راهبانهی شکرانهی کدام آتشزدای کام بازوانِ فوارهییِتان را خواهید برفراشت؟ □ افسوس! موها، نگاهها بهعبث عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک میکنند. دخترانِ رفتوآمد در دشتِ مهزده! دخترانِ شرم شبنم افتادگی رمه! ــ از زخمِ قلبِ آبائی در سینهی کدامِ شما خون چکیده است؟ پستانِتان، کدامِ شما گُل داده در بهارِ بلوغش؟ لبهایتان کدامِ شما لبهایتان کدام ــ بگویید! ــ در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسهیی؟ شبهای تارِ نمنمِ باران ــ که نیست کار ــ اکنون کدامیک ز شما بیدار میمانید در بسترِ خشونتِ نومیدی در بسترِ فشردهی دلتنگی در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ بدرخشاند تا دیرگاه، شعلهی آتش را در چشمِ بازِتان؟ □ بینِ شما کدام ــ بگویید! ــ بینِ شما کدام صیقل میدهید سلاحِ آبائی را برای روزِ انتقام؟ ▨ احمد شاملو - ۱۳۳۰ ترکمنصحرا ـ اوبه سفلی از دفتر شعر هوای تازه چاپ شده به سال ۱۳۳۶
▨ نام شعر: وطنم▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنمبودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنمدشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاندتنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماستراست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنمتاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟یا خطا…
2
▨ نام شعر: وطنم ▨ شاعر: لایق شیرعلی ▨ با صدای: لایق شیرعلی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنم بودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنم دشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاند تنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟ دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماست راست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنم تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟ یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟ همه خلقانِ دگر انجمن آراستهاند در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم گفت علامهی اقبال که: برخیز ز خواب بزدلی گفت: فلانیست مخاطب، نهمنم آن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرو دیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنم آن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغاله دیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنم دامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویش رفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنم ای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟ من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟ کو دگر شعشعهی دانش و فرهنگ بزرگ؟ کو دگر کر و فر و نعرهی غلغل فکنم؟ روز و شب از غم تو گریهکنان میسوزم تو به خون غرقه و من غرق ملال و محنم گریهی من نه از آن است که درگاهم سوخت هم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنم گریهی من نه از آن است که بیچاره شدم هم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنم گریَم از آنکه تو را حکم به کشتن کردند ای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنم گریَم از آنکه ز بن مایهی این قسمتِ تلخ من سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنم گریَم از آنکه به ژرفای چنین فاجعهای نشود خیره کس از همنسب و هموطنم گریَم از آنکه دو سه بیطرفِ بیشرفی به سرم سنگ ببارند که من دم نزنم گریَم از آنکه تو تنهایی و من تنهاتر وطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم ▨ لایق شیرعلی به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶
▨ نام شعر: هَـ ه▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر♬ پالایش و تنظیم: شهروزساندکلاد منــــــــــــــــــــــــهمیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم امادل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوندزمان کشیده جهان را به توبرهو ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگرو بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازدو در برابر…
2
▨ نام شعر: هَـ ه ▨ شاعر:رضا براهنی ▨ با صدای: شاعر ♬ پالایش و تنظیم: شهروز ساندکلاد من ــــــــــــــــــــــــ همیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم اما دل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوند زمان کشیده جهان را به توبره و ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگر و بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازد و در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ مینگرد میگرید شبیه من دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و با زبان و چشم بومی من میگرید چراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشم هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟ هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم، یاپیش الیمدن اگر! و ناگهان کسی از راه میرسد شبیه من: قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده، باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین «دیلیم! دیلیم!» دییَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیم گوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!» زمان کشیده جهان را به توبره زمان کشیده جهان را به توبره یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر! قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!» دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!» و آغلادی قان آغلادی «الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیر سنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدیم: «یاپیش! یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟» هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل هَلَهم هَلَه هَـ ه بو چنگی «رودکی» چالسین! بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین! تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون و «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون و پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین و چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسین و اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه هَلَهم هَلَهم هَلَه هَلهَل و ایندی من دی ین اولدی و ایندی من دی ین اولدی چالانلاریم منه باخسین باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین و ایندی من دی ین اولدی قان آغلادوخ هامی میز قان آغلادوخ دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست دفِ دلِ من از آن گور و گوش کن تو به این توپراق! هزار سال! صدای چالقی از این ویران! هزار سال! یکی به سینه فشرد عکس کهنهای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من! هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه دَهدَهم دَهدَهم دَهدَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میز وَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ و یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سال هامیمیز قان آغلادوخ هامی میز هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه هَـ مَن ۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران
▨ نام شعر: ویرانهی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرنها بوددر دخمههای تیرهاش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بیکرانشچون نعره برمیداشت باد سرد مغربگویی که برمیخاست بانگِ ارغنونهاآنجا که میافتاد روزی قهرمانیامروز میافتد به خاموشی ستونهاآنجا که روزی بال و پر میزد عقابیامروز…
0
▨ نام شعر: ویرانهی قرون ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ گویی سکوتِ قرنها بود در دخمههای تیرهاش، در آسمانش در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش در بادهایش، در فضای بیکرانش چون نعره برمیداشت باد سرد مغرب گویی که برمیخاست بانگِ ارغنونها آنجا که میافتاد روزی قهرمانی امروز میافتد به خاموشی ستونها آنجا که روزی بال و پر میزد عقابی امروز شبکوریست جنبان در سکوتش آنجا که زلف دختران در پیچ و خم بود امروز، لرزد تار و پود عنکبوتش آن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانها وان رازدارانِ شگرفِ خلوت او آن خندههای باد در بیغولهی شب وان غولها در تیرگی هم صحبت او آن سقفها ، آن پیشخوانها، آن ستونها آن طاقهای ریخته در ظلمتِ شام آن برق چشم گربههای سهمگینروی وان نور اخترها در آفاق شبهفام آن کورهراه بیکرانه راهی که میلغزد به جنگلهای خاموش راهی که میپیچد چو ماری بر تن شب راهی که میگیرد افقها را در آغوش آن شعلههای آتشِ دزدان دریا بر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحل در لابهلای تکدرختانِ زمینگیر در سایههای قلعههای تیرهگوندل اینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگ بار دگر با خندهی پر مایهی خویش من کیستم؟ بیگانهای گمکرده مقصود یا رهروی ناآشنا با سایهی خویش ▨ نادر نادرپور از کتاب چشمها و دستها
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان…
3
▨ نام شعر: آخرین دیدار ▨ شاعر: حسین منزوی ▨ با صدای: حسین منزوی ▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــ این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید. ــــــــــــــــ خاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنت باد، بوی آشنا میآورد از مَدفنت زندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد گر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنت عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز موج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت «آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز! آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت با دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوز خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت صبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بود آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت گل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدرید باد در مرگ تو میزارید و میزد شیونت بیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت {آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت} با تمام سروهایت دیدهام در بوستان با تمام ارغوانها دیدهام در گلشنت نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است در همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنت زندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستم ای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت ▨ حسین منزوی غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی ــــــــــــــــ پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــکمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردندجلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردندچنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتیمقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردندز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردندحروفِ…
3
▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند ▨ شاعر: معینی کرمانشاهی ▨ با صدای: معینی کرمانشاهی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــ کمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردند جلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردند چنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتی مقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردند ز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردند حروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردند به بتپرستیِ ما جلوه آنچنان دادند که قدرِ قبلهنما را ز یادِ ما بردند ز لاشهخواری ما کرکسان، شگفتی نیست گر آستانِ هما را ز یادِ ما بردند چراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتند طبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردند چنان به کینهکشی دادهاند رنگِ شتاب که صبرِ عقدهگشا را ز یادِ ما بردند ▨ رحیم معینی کرمانشاهی مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار از کتاب ای شمعها بسوزید
▨ شعر: لبریختهها ۲۱▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآنگاهمزرعه بگذاشتموز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتمآنقدر که آیینه قفای من میشدافتادمجایی که شیهههای ناتوان افتادندافتاده بودند از بارهر بارستاره سرخ میشد از پیغام▨شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختههاشامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعدچاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ…
0
▨ شعر: لبریختهها ۲۱ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه مزرعه بگذاشتم وز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتم آنقدر که آیینه قفای من میشد افتادم جایی که شیهههای ناتوان افتادند افتاده بودند از بار هر بار ستاره سرخ میشد از پیغام ▨ شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختهها شامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعد چاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ ــــــــــــــــــــ ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر میگذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر میگذرد.تو از کدام افق میآییکه پاکبازتر از…
0
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵) ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ غنیمتی ست تو را داشتن. در این گذار، که بر وحشت است و بر ظلمات، شبِ سترونِ دلگیر از زنجیر میگذرد. فدای گیسویت،اما: تو با منی و تو تا با من باشی شب از نوازشِ گیسویت، از حریر میگذرد. تو از کدام افق میآیی که پاکبازتر از خورشیدی؟ صنوبری چو تو چون میروید در پلشتی این لوش و لاشهزار؟ خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک پاک مانده نگارا؟ شب از کدام سو میوزد که روشنم من و تاریک و از ستاره و غم سرشارم؟ آه! باری! بگذریم... به سوی من چو میآیی تمامِ تن تپش و بال میشوم چو در تو مینگرم زلال میشوم سخن چو میگویی آفتاب برمیآید و میپذیرم من که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید و میسرایم با نایی از سکوت که مولوی حق داشت هماره عاشق بودن را هماره بسراید ▨ اسماعیل خویی
▨ نام شعر: صبح▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچهو خواب رازناک سحرگاهیدر خواند و خیز گنجشکانبا دانههای ارزن برچیده میشودچهچهکنار پنجره غوغاییستو برگهای تاکبیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرندو برگهای نخلبیاشتهای باراندل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکدو ماسههای سوخته، سیراب…
0
▨ نام شعر: صبح ▨ شاعر: منوچهر آتشی ▨ با صدای: منوچهر آتشی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچه و خواب رازناک سحرگاهی در خواند و خیز گنجشکان با دانههای ارزن برچیده میشود چهچه کنار پنجره غوغاییست و برگهای تاک بیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرند و برگهای نخل بیاشتهای باران دل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکد و ماسههای سوخته، سیراب میشوند ... مرغی کنار پنجره میخواند و آشیانهی مادهی تبداری در لابلای برگهای تَر ِ نارنج در جوشنی ندیدنی ایمن میماند ... چهچه کنار پنجره غوغاییست و مرغ با صدای دلاویزش زنجیر نقره گرد درختان خانه میبافد ▨ منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷ از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحهی ۶۹
▨ نام شعر: خانهام ابریست▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــخانهام ابریستیکسره روی زمین ابریست با آناز فراز گردنه خُرد و خراب و مستباد می پیچدیکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟خانهام ابریست اماابر بارانش گرفته ستدر خیال روزهای…
1
▨ نام شعر: خانهام ابریست ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــ خانهام ابریست یکسره روی زمین ابریست با آن از فراز گردنه خُرد و خراب و مست باد می پیچد یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفته ست در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم میبرم در ساحت دریا نظاره و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندود راه خود را دارد اندر پیش ▨ نیما یوشیج ـــــــــــــــــــــــ تذکر اول: نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. ـــــــــــــــــــــــ تذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمهی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفتهست یعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفتهست»، باید میگفت: «ابرِ بارانش گرفتهست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود، ناامیدی را اینگونه ابراز میکند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده: خانه ام ابریست، اما و این «اما» به ما گوشزد میکند که سطر بعدی، جملهای در نفی جمله اول است. دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بیبارانی سمبلی از مشکلات اجتماعیست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است: خشک آمد کشتگاه من لازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانتداری و اخلاق میدانم، از این مساله پرهیز کردم. ضمنا گفتیست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است.
▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیخواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او…
0
▨ نام شعر: با نسیم صبا ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ میخواست ز من باد صبا دوش پیامی تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی گفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب! جز آن که بگویم که رسانیش سلامی ور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد! گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی حیرتزده از دام سپید و سیه عمر چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی افسوس! هنوزش قفس تن نشکسته است او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی وآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی! هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی زنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفت آن را که بود رنج قعودی و قیامی! مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواند آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی! در دیدهی او کار جهان مسخره آید گر مسخرهای باشد در بند نظامی امروز بدین نکته رسیده است که گیتی نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی! رویای فریبندهی لرزان دروغیست چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی! نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی! تلخ است به هر حال همه کام و دهانها چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی! تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هست آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی! ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!! گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر ای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟ ▨ دکتر مهدی حمیدی شیرازی دوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیراز از کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳