شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
▨ نام شعر: وطنم▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنمبودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنمدشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاندتنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماستراست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنمتاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟یا خطا…
1
▨ نام شعر: وطنم ▨ شاعر: لایق شیرعلی ▨ با صدای: لایق شیرعلی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنم بودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنم دشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاند تنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟ دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماست راست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنم تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟ یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟ همه خلقانِ دگر انجمن آراستهاند در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم گفت علامهی اقبال که: برخیز ز خواب بزدلی گفت: فلانیست مخاطب، نهمنم آن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرو دیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنم آن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغاله دیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنم دامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویش رفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنم ای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟ من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟ کو دگر شعشعهی دانش و فرهنگ بزرگ؟ کو دگر کر و فر و نعرهی غلغل فکنم؟ روز و شب از غم تو گریهکنان میسوزم تو به خون غرقه و من غرق ملال و محنم گریهی من نه از آن است که درگاهم سوخت هم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنم گریهی من نه از آن است که بیچاره شدم هم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنم گریَم از آنکه تو را حکم به کشتن کردند ای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنم گریَم از آنکه ز بن مایهی این قسمتِ تلخ من سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنم گریَم از آنکه به ژرفای چنین فاجعهای نشود خیره کس از همنسب و هموطنم گریَم از آنکه دو سه بیطرفِ بیشرفی به سرم سنگ ببارند که من دم نزنم گریَم از آنکه تو تنهایی و من تنهاتر وطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم ▨ لایق شیرعلی به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶
▨ نام شعر: هَـ ه▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر♬ پالایش و تنظیم: شهروزساندکلاد منــــــــــــــــــــــــهمیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم امادل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوندزمان کشیده جهان را به توبرهو ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگرو بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازدو در برابر…
2
▨ نام شعر: هَـ ه ▨ شاعر:رضا براهنی ▨ با صدای: شاعر ♬ پالایش و تنظیم: شهروز ساندکلاد من ــــــــــــــــــــــــ همیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم اما دل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوند زمان کشیده جهان را به توبره و ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگر و بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازد و در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ مینگرد میگرید شبیه من دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و با زبان و چشم بومی من میگرید چراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشم هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟ هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم، یاپیش الیمدن اگر! و ناگهان کسی از راه میرسد شبیه من: قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده، باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین «دیلیم! دیلیم!» دییَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیم گوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!» زمان کشیده جهان را به توبره زمان کشیده جهان را به توبره یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر! قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!» دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!» و آغلادی قان آغلادی «الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیر سنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدیم: «یاپیش! یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟» هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل هَلَهم هَلَه هَـ ه بو چنگی «رودکی» چالسین! بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین! تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون و «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون و پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین و چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسین و اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه هَلَهم هَلَهم هَلَه هَلهَل و ایندی من دی ین اولدی و ایندی من دی ین اولدی چالانلاریم منه باخسین باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین و ایندی من دی ین اولدی قان آغلادوخ هامی میز قان آغلادوخ دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست دفِ دلِ من از آن گور و گوش کن تو به این توپراق! هزار سال! صدای چالقی از این ویران! هزار سال! یکی به سینه فشرد عکس کهنهای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من! هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه دَهدَهم دَهدَهم دَهدَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میز وَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ و یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سال هامیمیز قان آغلادوخ هامی میز هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه هَـ مَن ۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران
▨ نام شعر: ویرانهی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرنها بوددر دخمههای تیرهاش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بیکرانشچون نعره برمیداشت باد سرد مغربگویی که برمیخاست بانگِ ارغنونهاآنجا که میافتاد روزی قهرمانیامروز میافتد به خاموشی ستونهاآنجا که روزی بال و پر میزد عقابیامروز…
0
▨ نام شعر: ویرانهی قرون ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ گویی سکوتِ قرنها بود در دخمههای تیرهاش، در آسمانش در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش در بادهایش، در فضای بیکرانش چون نعره برمیداشت باد سرد مغرب گویی که برمیخاست بانگِ ارغنونها آنجا که میافتاد روزی قهرمانی امروز میافتد به خاموشی ستونها آنجا که روزی بال و پر میزد عقابی امروز شبکوریست جنبان در سکوتش آنجا که زلف دختران در پیچ و خم بود امروز، لرزد تار و پود عنکبوتش آن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانها وان رازدارانِ شگرفِ خلوت او آن خندههای باد در بیغولهی شب وان غولها در تیرگی هم صحبت او آن سقفها ، آن پیشخوانها، آن ستونها آن طاقهای ریخته در ظلمتِ شام آن برق چشم گربههای سهمگینروی وان نور اخترها در آفاق شبهفام آن کورهراه بیکرانه راهی که میلغزد به جنگلهای خاموش راهی که میپیچد چو ماری بر تن شب راهی که میگیرد افقها را در آغوش آن شعلههای آتشِ دزدان دریا بر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحل در لابهلای تکدرختانِ زمینگیر در سایههای قلعههای تیرهگوندل اینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگ بار دگر با خندهی پر مایهی خویش من کیستم؟ بیگانهای گمکرده مقصود یا رهروی ناآشنا با سایهی خویش ▨ نادر نادرپور از کتاب چشمها و دستها
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان…
0
▨ نام شعر: آخرین دیدار ▨ شاعر: حسین منزوی ▨ با صدای: حسین منزوی ▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــ این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید. ــــــــــــــــ خاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنت باد، بوی آشنا میآورد از مَدفنت زندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد گر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنت عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز موج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت «آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز! آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت با دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوز خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت صبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بود آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت گل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدرید باد در مرگ تو میزارید و میزد شیونت بیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت {آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت} با تمام سروهایت دیدهام در بوستان با تمام ارغوانها دیدهام در گلشنت نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است در همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنت زندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستم ای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت ▨ حسین منزوی غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی ــــــــــــــــ پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــکمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردندجلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردندچنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتیمقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردندز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردندحروفِ…
0
▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند ▨ شاعر: معینی کرمانشاهی ▨ با صدای: معینی کرمانشاهی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــ کمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردند جلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردند چنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتی مقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردند ز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردند حروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردند به بتپرستیِ ما جلوه آنچنان دادند که قدرِ قبلهنما را ز یادِ ما بردند ز لاشهخواری ما کرکسان، شگفتی نیست گر آستانِ هما را ز یادِ ما بردند چراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتند طبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردند چنان به کینهکشی دادهاند رنگِ شتاب که صبرِ عقدهگشا را ز یادِ ما بردند ▨ رحیم معینی کرمانشاهی مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار از کتاب ای شمعها بسوزید
▨ شعر: لبریختهها ۲۱▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآنگاهمزرعه بگذاشتموز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتمآنقدر که آیینه قفای من میشدافتادمجایی که شیهههای ناتوان افتادندافتاده بودند از بارهر بارستاره سرخ میشد از پیغام▨شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختههاشامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعدچاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ…
0
▨ شعر: لبریختهها ۲۱ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه مزرعه بگذاشتم وز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتم آنقدر که آیینه قفای من میشد افتادم جایی که شیهههای ناتوان افتادند افتاده بودند از بار هر بار ستاره سرخ میشد از پیغام ▨ شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختهها شامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعد چاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ ــــــــــــــــــــ ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر میگذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر میگذرد.تو از کدام افق میآییکه پاکبازتر از…
0
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵) ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ غنیمتی ست تو را داشتن. در این گذار، که بر وحشت است و بر ظلمات، شبِ سترونِ دلگیر از زنجیر میگذرد. فدای گیسویت،اما: تو با منی و تو تا با من باشی شب از نوازشِ گیسویت، از حریر میگذرد. تو از کدام افق میآیی که پاکبازتر از خورشیدی؟ صنوبری چو تو چون میروید در پلشتی این لوش و لاشهزار؟ خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک پاک مانده نگارا؟ شب از کدام سو میوزد که روشنم من و تاریک و از ستاره و غم سرشارم؟ آه! باری! بگذریم... به سوی من چو میآیی تمامِ تن تپش و بال میشوم چو در تو مینگرم زلال میشوم سخن چو میگویی آفتاب برمیآید و میپذیرم من که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید و میسرایم با نایی از سکوت که مولوی حق داشت هماره عاشق بودن را هماره بسراید ▨ اسماعیل خویی
▨ نام شعر: صبح▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچهو خواب رازناک سحرگاهیدر خواند و خیز گنجشکانبا دانههای ارزن برچیده میشودچهچهکنار پنجره غوغاییستو برگهای تاکبیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرندو برگهای نخلبیاشتهای باراندل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکدو ماسههای سوخته، سیراب…
0
▨ نام شعر: صبح ▨ شاعر: منوچهر آتشی ▨ با صدای: منوچهر آتشی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچه و خواب رازناک سحرگاهی در خواند و خیز گنجشکان با دانههای ارزن برچیده میشود چهچه کنار پنجره غوغاییست و برگهای تاک بیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرند و برگهای نخل بیاشتهای باران دل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکد و ماسههای سوخته، سیراب میشوند ... مرغی کنار پنجره میخواند و آشیانهی مادهی تبداری در لابلای برگهای تَر ِ نارنج در جوشنی ندیدنی ایمن میماند ... چهچه کنار پنجره غوغاییست و مرغ با صدای دلاویزش زنجیر نقره گرد درختان خانه میبافد ▨ منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷ از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحهی ۶۹
▨ نام شعر: خانهام ابریست▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــخانهام ابریستیکسره روی زمین ابریست با آناز فراز گردنه خُرد و خراب و مستباد می پیچدیکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟خانهام ابریست اماابر بارانش گرفته ستدر خیال روزهای…
0
▨ نام شعر: خانهام ابریست ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــ خانهام ابریست یکسره روی زمین ابریست با آن از فراز گردنه خُرد و خراب و مست باد می پیچد یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفته ست در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم میبرم در ساحت دریا نظاره و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندود راه خود را دارد اندر پیش ▨ نیما یوشیج ـــــــــــــــــــــــ تذکر اول: نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. ـــــــــــــــــــــــ تذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمهی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفتهست یعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفتهست»، باید میگفت: «ابرِ بارانش گرفتهست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود، ناامیدی را اینگونه ابراز میکند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده: خانه ام ابریست، اما و این «اما» به ما گوشزد میکند که سطر بعدی، جملهای در نفی جمله اول است. دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بیبارانی سمبلی از مشکلات اجتماعیست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است: خشک آمد کشتگاه من لازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانتداری و اخلاق میدانم، از این مساله پرهیز کردم. ضمنا گفتیست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است.
▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیخواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او…
0
▨ نام شعر: با نسیم صبا ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ میخواست ز من باد صبا دوش پیامی تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی گفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب! جز آن که بگویم که رسانیش سلامی ور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد! گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی حیرتزده از دام سپید و سیه عمر چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی افسوس! هنوزش قفس تن نشکسته است او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی وآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی! هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی زنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفت آن را که بود رنج قعودی و قیامی! مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواند آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی! در دیدهی او کار جهان مسخره آید گر مسخرهای باشد در بند نظامی امروز بدین نکته رسیده است که گیتی نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی! رویای فریبندهی لرزان دروغیست چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی! نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی! تلخ است به هر حال همه کام و دهانها چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی! تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هست آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی! ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!! گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر ای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟ ▨ دکتر مهدی حمیدی شیرازی دوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیراز از کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳
▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Volker Bertelmann▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآبادـــــــــــــــــ۱نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشقخداستو پیشِ عصیانشبالای جهنمپست است.آن کو به یکی «آری» میمیردنه به زخمِ…
0
▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد ▨ شاعر: احمد شاملو ▨ با صدای: احمد شاملو ▨ موسیقی از: Volker Bertelmann ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ تقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآباد ـــــــــــــــــ ۱ نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد آن که نهالِ نازکِ دستانش از عشق خداست و پیشِ عصیانش بالای جهنم پست است. آن کو به یکی «آری» میمیرد نه به زخمِ صد خنجر، و مرگش در نمیرسد مگر آن که از تبِ وهن دق کند. قلعهیی عظیم که طلسمِ دروازهاش کلامِ کوچکِ دوستیست. ▨ احمد شاملو - ۱۳۵۲ از دفتر شعر ابراهیم در آتش
▨ نام شعر: تسلی و سلام▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدیدی دلا که یار نیامد؟گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپایوآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان راوآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان راغم خورد و غمگسار نیامد آن کاخها ز پایه…
0
▨ نام شعر: تسلی و سلام ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ دیدی دلا که یار نیامد؟ گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپای وآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان را وآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان را غم خورد و غمگسار نیامد آن کاخها ز پایه فرو ریخت وآن کردهها به کار نیامد سوزد دلم به رنج و شکیبت ای باغبان! بهار نیامد بشکفت بس شکوفه و پژمرد اما گلی به بار نیامد خوشید چشم چشمه و دیگر آبی به جویبار نیامد ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیر کز بندت ایچ عار نیامد زی تشنه کشتگاهِ نجیبت جز ابر زهربار نیامد یکّی از آن قوافل پر بار- - ران گهرنثار نیامد ای نادر نوادر ایام کت فرّ و بخت یار نیامد دیری گذشت و چون تو دلیری در صف کارزرار نیامد افسوس کاین سفاین حرّی زی ساحل قرار نیامد وآن رنج بی حساب تو درداک چون هیچ در شمار نیامد وز سفله یاوران تو در جنگ کاری بجز فرار نیامد من دانم و دلت که غمان چند آمد ور آشکار نیامد چندان که غم به جان تو بارید باران به کوهسار نیامد ▨ مهدی اخوان ثالث متخلص به م. امید فروردین ۱۳۳۵
▨ نام شعر: پیمانهی الستی▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــپیمانهی الستم پیموده شور و مستیمن پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستینبض جهندهای با روح بَهیمه پیوندنفس زکیهای هم، پیوند ِ جام ِهستیاز پای سالکی کو بگذشتی از حجاباتبند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستیکرسی نشین عزت بر عرش…
0
▨ نام شعر: پیمانهی الستی ▨ شاعر: استاد شهریار ▨ با صدای: استاد شهریار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیمانهی الستم پیموده شور و مستی من پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستی نبض جهندهای با روح بَهیمه پیوند نفس زکیهای هم، پیوند ِ جام ِهستی از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات بند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستی کرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریایی با دلشکستگان هم بر بوریا نشستی ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازان نازی نمیفروشی دردی نمیفرستی؟ هریک به زخمهی خود ساز ِ تو مینوازند؛ بلبل به نغمهخوانی، مطرب به چیرهدستی نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس یک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغان چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُر وان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی گر کسوت علائق کندی و بستی اِحرام لبیک ِ کعبه گفتی، بتهای خود شکستی با زمره لطایف سر بر بلندی آور دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی با زمرهی لطائف، سر بر بلندی آور دانی که هر پلیدی رو مینهد به پستی کین ریشهکن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارت ور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی ▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار ────── ♪ ────── متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
▨ نام شعر: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــتو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شبتبی این گاه را چون کوه سنگین میکند آنگاهچه آتشها که در این…
0
▨ نام شعر: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب ▨ شاعر: محمدعلی بهمنی ▨ با صدای: شاعر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــ تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین میکند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا میکنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتشها؛ خوشا بر من! که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بیکسی، ها میکنم هرشب تمام سایهها را میکشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
▨ نام شعر: زن در ایران▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: پروین اعتصامم▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است._________زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشهاش…
0
▨ نام شعر: زن در ایران ▨ شاعر: پروین اعتصامی ▨ با صدای: پروین اعتصامم ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است. _________ زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت زن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟! کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود در عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشت در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود دادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجواب آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود از برای زن به میدان فراخ زندگی سرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبود نور دانش را ز چشم زن نهان میداشتند این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنر خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود میوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیک بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود در قفس میآرمید و در قفس میداد جان در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود آب و رنگ از علم میبایست، شرط برتری با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود سادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرند گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟! زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبود عیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بس جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس پاک را آسیبی از آلودهدامانی نبود زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان زآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبود پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج توشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبود چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف چادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود شه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدای ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود باید این انوار را پروین به چشم عقل دید مِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود ▨ پروین اعتصامی متخلص به پروین ۱۳۱۴ ــــــ…
▨ نام شعر: میثاق▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــردّ ِ پای ساقهی وحشیروی برف و شن نمیماندلیکردّ ِ پایت هستتو مگر با ساق ِ آهو بستهای میثاقکه در این شنزارردّ ِ پایت هستاما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟▨
0
▨ نام شعر: میثاق ▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری ▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــ ردّ ِ پای ساقهی وحشی روی برف و شن نمیماند لیک ردّ ِ پایت هست تو مگر با ساق ِ آهو بستهای میثاق که در این شنزار ردّ ِ پایت هست اما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟ ▨
▨ نام شعر: مادر▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاز عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خونکهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجدمثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!!خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع…
0
▨ نام شعر: مادر ▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار ▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون، دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خون کهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجد مثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!! خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد کهنالگوی قصهی من هم دارد از خا...نمیزند بیرون دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهنالگو تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهنالگوی این غزل در من، من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون- -که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله میداند. مأخذ معتبر؟؟؟ چه میدانم! مثلاً ترّهات افلاطون، در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛ کهنالگوی این غزل از شعر، من هم از وزن میزنم بیرون: آی مادر! مادر! مادر! کاش میشد تو را بگنجانم در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون چند قرن است رفتهای مادر؟! چند قرن است رفتهای که هنوز هرچه جان میکنم نمیگنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟! ▨ علیاکبر یاغیتبار
▨ نام شعر: از آن نیمه▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او─────♪ ─────باید درست نیمهی شب باشد آنجا که چشم میبندد او در نمکاکنون که چشم میگشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریدهاستخوابی…
0
▨ نام شعر: از آن نیمه ▨ شاعر: محمد مختاری ▨ با صدای: محمد مختاری ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ─────♪ ───── این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او ─────♪ ───── باید درست نیمهی شب باشد آنجا که چشم میبندد او در نمک اکنون که چشم میگشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریدهاست خوابی که دیده میشود آن سوی زمین در این سو قطارم را میبرد و همهمه سرم را انباشته است. کی میرسد؟ چگونه پایان خواهد یافت این خط که بین دو حاشیه کشیده میشود؟ و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته میبافد یکریز رجهایش را و میلهها و انگشتانش زیر و رو میشوند در نمک و برف. سر برمیگردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقهای ندارد رویای وقت را تکههای جنگل ِ ناآشنا سوراخسوراخ کردهاست جسم ِسپید که نی یا نیزهای گُله به گُله پوستش را کنده باشد تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده میشود آن سو و دورهی رویا را دستی میچیند با مقراض هرچند وقتی چشم برهم مینهم در صفحهی سپید میبینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفتهست میتابد خواب از ته ِ دریاچههای منجمد و باد میسوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون میزند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانهی جشن و بازی کردهاند رقصی که بازمیگردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت میکند؟ انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک اینجا برون میآید از یخ و شاهد زمین است این صورت تکیدهی شفاف با گوشوارهای که هنوز برق میزند و زخم گوشهی دهانش را میتاباند که قدمت جیغش را در تنهایی معین میدارد و سرنوشتی را برش میزند تا این مسافر که هیچکس صدایش را نمیشنود در خوابی که دیده میشود آن سو باید درنگ میکردم وقتی لبهایم کرخت میشد سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت میکند شاید سپیدی ِ بیآرام رامم کرده است انگار چیزی دارد یخ میزند یا نمک میشود دوباره اینجا نگاه ِ هیچکس روشن نیست باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمیام را حفظ کنم و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کمکم پایان پذیرد وهم ِسپید در تن میدود و سبزی ِ سیاه از رگهها گاهی رد میشود انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کردهاست و وسوسه ی دیدن را افزوده است در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی یا صورتی دل ـ یخ یا پیکرهای دل ـ نمک و چشم را میکِشاند تا تبدیل کند و این زن ِ شکسته که میبافد خود را یکنواخت تنها روبهرویش را مینگرد میبیند آیا هرگز مقابلش را؟ میتواند اصلا ببیند؟ بیرون…
▨ نام شعر: نقش آرزو▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبی گیسو به صبح روی ِ او ریختدل ِ من زین پریشانی فرو ریختبسی گوهر مرا از روزن ِچشمبه یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریختشد از موج ِحوادث، نقش بر آبدلم هر بار نقش ِ آرزو ریختمتاب ای آفتاب از جام…
0
▨ نام شعر: نقش آرزو ▨ شاعر: مشفق کاشانی ▨ با صدای: مشفق کاشانی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شبی گیسو به صبح روی ِ او ریخت دل ِ من زین پریشانی فرو ریخت بسی گوهر مرا از روزن ِچشم به یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریخت شد از موج ِحوادث، نقش بر آب دلم هر بار نقش ِ آرزو ریخت متاب ای آفتاب از جام کامشب صراحی خون در این بزم از گلو ریخت گل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کرد به باغ از لاله و گل رنگ و بو ریخت گذشت از مردمی، آنکس که از جهل به پای ِمردم ِدون آبرو ریخت ز تاب ِباده، آن خورشید وَش دوش به رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریخت چه وجدی مشفق از عشق ِ غزالی در این زیباغزل طرحی نکو ریخت ▨ عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق
▨ نام شعر (ترانه): عشق است▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــباز این ترانهها را عشق استرخشِ سرخِ بادپا را عشق استعشق درگیر غروبِ درد استباز هم طلوعِ ما را عشق استآی از خانهی زخم و گریهغربتِ بغضگشا را عشق استآی از آب و هوای بی عشقبادبانِ ناخدا را…
0
▨ نام شعر (ترانه): عشق است ▨ شاعر: شهیار قنبری ▨ با صدای: شهیار قنبری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــــــــــ باز این ترانهها را عشق است رخشِ سرخِ بادپا را عشق است عشق درگیر غروبِ درد است باز هم طلوعِ ما را عشق است آی از خانهی زخم و گریه غربتِ بغضگشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبانِ ناخدا را عشق است اهل بیمرزترین دریا باش آی، اهل همهجا را عشق است، از غزل باختگان میترسم شعرهای بیهوا را عشق است، ای قشنگِ سازها، آوازها روزهای بیعزا را عشق است ▨ شهیار قنبری